تبليغاتX
ثانیه ها در گذرند
برای زنده ماندن

تصویری داشتم خیال کردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم

در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم همه جا دو ردپا دیدم

یکی از ان من ودیگری جای پای خدا بود

وقتی در آخرین تصویر زندگیم بر روی شنهانگاه کردم

دیدم گاهی فقط یک ردپا میبینم دریافتم که اینها در سخت ترین  مواقع زندگیم بود

از خدا پرسیدم :خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان آوردم

هرگز تنهایم نخواهی گذاشت چرا در سخت ترین مواقع زندگیم ردپایی از تو نمی بینم

چرا در ان موقعرهایم کردی

فرمود فرزند عزیزم تو را دست دارم

وهرگز تنهایت نگذاشته ونخواهم گذاشت

اگر در سخت ترین اوقات فقط یک ردپا می بینی آن ردپای من است که تو را به دوش کشیده ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 19:51  توسط یایا  | 

یک روز سرد و برفی

با یک نگاه یخی

 در کوجه تنگ وتاریک

 سر وصدای غمگین

با خنده های وحشی

نعره های خشمگین

در میزند ز قلبم

 گفت بگشا منم غم

 رمز عبور را خواستم

صدای سکوت تلخ

 دریچه را گشودم بر او

دیدم عشق است در کنارش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 21:13  توسط یایا  | 

چشمانم را در نگاه تو غر ق می کنم

 

ولبانم ذکرعشق را می سرایند

 

برای تو که بهترینی ای یار همیشه باور من

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من

 ايتجا

 تنها به اين اميد دم می زنم که با هر ((نفس)).

((گامی)) به تو نزديکتر مي شوم .....

آری اين زندگی من است

 

چه غم انگيز است عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 19:22  توسط یایا  | 

دیشب حرف تو بود .

بعدش یه دیدار زیبا وبیاد ماندنی تو بودی در کنارم

ولی عجب حلال زاده بودی ها کلک.......

انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بودآب از آب تکون نخورده بود. همه چیز سر جای خودش بود .ولـــــــــــی یهو یادم اومد که تو نیستی .

اصلا چند ساله که نیستی ولی تو همون دیدار با خودم گفتم حتما اینم یه معجزه است وتو دوباره شدی مال من میدونی چند وقت بود نیومدی تو خونه قلبم تا با هم بدون اینکه مزاحم داشته باشی حرف بزنیم ولی تو فرار میکردی چراااااا؟؟؟؟؟

مواظب همه بودی ولی فکرش برام سخته که میدونستم نیستی!!!! ولـــــی خوشحال بودم چون به فکرم بودی وسر میزنی ومنو فراموش نکردی نازنینم

اصلا تغییر نکرده بودی ولی نفهمیدی که من چقدر تغییر کردم.اصلا فهمیدی که دوست نداشتم از تو جدا بشم چه قشنگه دیدار بعد از سالها اونم یکهو بدون قرار قبلی خوشحالم که بفکرم بودی وتو تنهایام تنهام نذاشتی گلم ....با خیال راحت نگاهت کردم ولبخند قشنگت منو برد توخاطرات اون قدیم قدیما .......(یادش بخیر)

ولی یهو یه صدایی اومد .

دلم نمیخواست که اینجوری بشه ولی شد که شد مامان بود که صدای تلویزیون رو بلند کرده بود تا دعا رو از اون اتاق بشنوه تو اون لحظه دلم نمیخواست بیدار بشم کاش کاش کاش ...................یه خواب نبودی

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 2:9  توسط یایا  | 

تو خورشید ومن یه ماه کاش یه آرزو نبود

خوابیدن رو شونه های لرزونت کاش یه آرزو نبود

خورشید من دزدین نورت کاش یه آرزو نبود

دیدن رخ زیبای اتیشیت کاش یه آرزو نبود

دیدنت تو رویاهام کاش یه آرزو نبود

شنیدن صدای گرمت کاش یه آرزو نبود

حس کردن نفسات رو گونه هام کاش یه آرزو نبود

رسیدن به تو تا انتها کاش یه آرزو نبود

تو خورشید ومن یه ماه کاش یه آرزو نبود

دعا برای نفس گرمات کاش یه آرزو نبود

لمس دستانت کاش یه آرزو نبود

نوازش رخ زیبای تو کاش یه آرزو نبود

 

خورشید من آرزوهام رو برام میاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 2:16  توسط یایا 

یه پروانه را با دستات می گیری.

 بدش می خوای ببینی

 زنده هست؟

 انگشتاتو باز کنی ....

 فرار میکنه.

 محکم بگیری....

می میره.

 دوست داشتن هم یه چیزی مثل

پروانه هست.

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:31  توسط یایا  | 

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:49  توسط یایا  | 

به غم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد

عجب از محبت من که در اواثرندارد

غلط است

هر که گويد دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1:48  توسط یایا  | 

به غم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد

 

عجب از محبت من که در اواثرندارد

غلط است

هر که گويد دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1:38  توسط یایا  | 


سلام دوستان

ببخشید به خاطر غبیت طولانی مدت دوباره اومدم تا در کنار هم باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 1:31  توسط یایا 

عشق شیرین را نگـــریستم                     بدیدم فرهاد کوه شکست

دیــــدار مجنون خوش بود                     تا لیلی معنی زندگی بفهم

نگــــــاه سبز خویشتن را                       در زلال آبهای چشمه بدیدم

آواز خـــــــــــتتوان بلبل را                              در گـــــوش صحرا بنواختم

صــــــدای شرشر آب رود                             در دریاها امواج بپا کرده بود

  آهــــــنگ کوچ پرندگان را                              در گوش عشاق تنین انداختم

    نگاه غروب آفـــــــتاب را                             در سحر دل انگیز صباح ُنشاندم

  لعل لبـــــان ُهمدم رازها را                            در صدای هیاهوی زمان شنیدم

سکوت ستارگان در دل شب                          در دیدگان مــــــعشوقم بدیدم

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 9:8  توسط یایا  | 

امروز مثل دل خدا ،دل من هم گرفته میدونم که تو خبر داری چراااااااا ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 8:55  توسط یایا  | 


آمد وگذشت،شايد بهتر بود که بر سر راهش نمي ايستادم.اما چه کنم ؟
خانه من کنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.
با من سخن گفت ،شايد بهتر بود که جوابش را نمي دادم .اما چه کنم؟
سپيد? صبح از پنجر? اتاقم سر به درون کرده بود و در باغ، گل هاي بهاري
عطر افشاني ميکردند.مرا در آغوش گرفت،شايد بهتر بود که به اين زودي
تسليم او نمي شدم ،اما چه کنم؟وقتي که دل صاحب اخيار باشد،عقل
کاري نمي تواند بکند .رفت وگفت ک فردا بر مي گردد.
شايد بهتر باشد که ديگر انتظار او را نکشم
و وقتي هم که آمد ،در به رويش نگشايم ،اما چه کنم؟
فردا دوباره سپيد? بهاري انگشت بر در اتاقم  خواهد زد و
دوباره دلم در انتظار ساعت عشق،فرياد بي تابي بر خواهد داشت

                                                                                                        کارمن سيلوا(سپیده بهاری)

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 9:6  توسط یایا  | 

 

امروز خیلی دلم گرفته بود نمی دونستم چار باید میکردم رفتم سراغ دفتر خاطرات دلم گشتم تا چیزی ازش براتون بنویسم ولی نتونسم چون همه این مطالب رو براش تو دلم حک کرده بودم فقط یه شعر براتون به یادگار میذارم

     اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست   

  او جانشین تمام نداشته های من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 8:42  توسط یایا  | 

اگه میخوای ارزش ده سال رو بفهمی ..از زوجی که تازه از هم جدا شده اند بپرس

 
اگه میخوای ارزش چهار سال رو بفهمی ...از یه فارغ التحصیل بپرس


اگه میخوای ارزش یک سال رو بفهمی ....از یه محصل که در امنحان آخر سال مردود شده بپرس


اگه میخوای ارزش 9 ماه رو بفهمی ....از یه مادر که تازه نوزادش رو به دنیا اورده بپرس


اگه میخوای ارزش یک ماه رو بفهمی ...از یه مادر که نوزاد نارسی رو به دنیا آورده بپرس


اگه میخوای ارزش یک ساعت رو بفهمی ...از عاشقانی که چشم انتظار ملاقات همدیگر هستند بپرس


اگه میخوای ارزش یک دقیقه رو بفهمی ....از کسی که از قطار یا هواپیماش جا مونده بپرس


اگه میخوای ارزش یک ثانیه رو بفهمی ...از کسی که از یک حادثه ناگهانی جان سالم به در برده بپرس


اگه میخوای ارزش یک هزارم ثانیه رو بفهمی .....از کسی که مدال نقره المپیک رو برده بپرس


وقتی ارزش یه دوست رو میفهمی که از دستش بدی


زمان برای هیچکس صبر نمیکنه


وهر لحظه از عمر مانند یک گنج گرانبهاست


و وقتی ارزشمندتر میشه که بتونی اونو با کسی که برات مهمه سپري کنی

 

(این متن ادبی رو یه دوست به من داده برای همین میخوام شما هم از اون استفاده کنید و مثل من به حافظه بیسپارید)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 10:43  توسط یایا 

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایـی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها
سرشار می کند
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد
یک پنجره برای من کافیست

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که  باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 10:36  توسط یایا  | 

رفتم به کنا رود   

 

  

سر تا پا مست

 

 

رودم به هزار قصه می برد ز دست

 

 

چون قصه  درد خویش با او گفتم

 

 

لرزید ورمید و رفت ونالید وشکست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10:28  توسط یایا  | 

امروز یاد خاطره ها ی گذشته افتادم

 

خسته

 

تنها

 

بدون  هم نفس

 

تمام کسانی رو که میشناسم رفتن .

 

هر کسی سر زندگی خودش

 

من  موندم ...

 

تنها با این زندگی که با ما سر ناسازگاری داره...

 

اخه زندگی یه چند لحظه با من راه بیا

 

تا بتونم با تو مثل همه کنا ربیام ..............

 

افسوس که چشمم ماه تابان را ندید.....در فروغش  بر گونه هااشکی نریخت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 10:46  توسط یایا  | 

یادمان باشد

 

فقط از خدا بخواهیم

 

واز خدا ،فقط خدا را بخواهیم

 

زیرا از خدا خواستن،

 

کم خواستن است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 10:12  توسط یایا  | 

سلام دوستان من

امروز وبلاگ خودم رو به شما دوستان معرفی میکنم باشد تا با شما ثانیه های زندگی رو با هم بگذرونیم ودر کنار هم باشی./

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 10:17  توسط یایا